تبليغاتX
شباهنگ

شباهنگ

خدایا،هرگز نگویمت دست من بگیر. عمریست گرفته ای ، مبادا رها کنی!

یک روز جهنمی!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط بهارک  | 

*روزهایی که جای تو خالیست کنار من
پیراهنی عطرآگین می­پوشم از یاد تو
نفس می­کشم تمام روز را
در هوایی آغشته از بوی تو
وقتی از راه می­رسی
پیش پای تو
روی دل نازک عشق
شعر می­نویسم به اندازه سالیان عاشقی
شعرهایی که می­خوانی و من با نگاه بر چشمت
تن پوشی می­بافم
از هنوزهای دوست داشتن
تا بپوشانم لحظه­های سرد دلم را
نمی­دانی تو
هنوزهای دوست داشتنم
تمام شدنی نیست
از یاد رفتنی نیست
نه حتی کم ...
نه حتی فراموش ....
شبها تاب می­آورم نبودنت را
قطره قطره می­ریزم بر دامن شب
باران چشمم را
شب پر از چشم من می­شود
من پر از چشم شب!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:39  توسط بهارک  | 

* به سرت نزند

شعرهایم را بتکانی

آنگاه همه خواهند دید لحظه لحظه تو را

میان واژه هایم

و من رسوا خواهم شد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:8  توسط بهارک  | 

ميان قلب منی،
چو عطر يک غنچه
که قبل پرده دری
به لابه لای نفس های تنگ در هم او،
به تاب می پيچد!
ترانه شبانه نفسم...
مرا ز ياد نبر!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:30  توسط بهارک  | 

*هنوزم لبخند به لب داری؟
نمی دانم
سهم کیست آن لبخند
ولی می دانم باز هم،
آن لبخند
کسی را عاشق خواهد کرد
یادت نرود
آن کس باید عاشق لبخند تو باشد...

پ.ن: مخاطب خاص ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:35  توسط بهارک  | 

باران لیلی می­کند مرا... درست همانطور که معنای باران... انار می­رویاندم تا عطر خوش نفسهایت و پاییزم می­کند در عطش گرمای تو ...

دلم می­خواهد بروم زیر باران و بخوانم "باران می­بارد امشب...دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته، ره می­سپارد امشب" کجایی که با هم بخوانیم و زیر صدای دلگیر نفس­های باران با هم برقصیم و فریاد بزنیم.

هوا بارانیست... سرم سنگین است بی شانه تو ... دل هوای تو دارد...

نگاه کن عزیزم... طرح مهربان دستهایت را به روی دستانم نقاشی کرده­ام...برای سر انگشتان خالیم که اگر نبودی سرد نشوند از دوریت...کاش می­شد زیر این آسمان ابری برای چشمانت شاعر بشوم...

باران می­بارد ...صدایش را می­شنوی؟ بیا باران من.. بیا و ببین بارش باران، مرا به کرانه­های عشقت می­برد... من هم با باران می بارم... و تو رنگین کمان می­شوی پس از باران...

بیا که باز هم باران می بارد... و باز هم من لیلی می­شوم...

پ.ن: می روم زیر باران قدم بزنم و لیلی تر شوم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:13  توسط بهارک  | 

نزديك مي­شوي به من

فرسنگها در من فرو مي­روي

 در من خانه مي­كني

 در من حضور مي­یابي

لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

توي انگشتهايم جاري مي­شوي

سطر به سطر خاطراتم را مي­نگاري

روي لبم مي­نشيني

خنده مي­شوي، حرف مي­شوي

دلم كه مي­گيرد از چشمهايم مي­باري

كيستي؟ كيستي تو؟

كيستي تو كه اين همه

در من بي تابي

سزاوار حرفهاي عاشقانه­اي

كيستي تو كه ديدنت زندگي

رفتنت مرگ است

در من بمان

از هنوز تا هميشه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:16  توسط بهارک  | 

دل من انار هزار دانه ای است
با توان سرخ عشقی در هر دانه
وقتی تو به من نگاه می کنی
یکی از دانه ها سرخ تر می شود!

***

سیب مال خدا
انار مال من و " تو"
دانه دانه اش می کنم
یک دانه من
یک دانه " تو"
دانه آخرش هم، مال تو!

پ.ن: عاشق انارم و امروز زیباترین و خوش عطرترین انار دنیا از عزیزترینی بهترین خاطره ام شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:54  توسط بهارک  | 

 تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما، سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
اینکه پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:6  توسط بهارک  | 

مراسم بزرگداشت روز جهانی عصای سفید برگزار شد، همه مراسم عالی بود بخصوص دیدن دوستان جدید نابینایمان که بااینکه در طول این هفته دیده بودمشان اما دلم برایشان تنگ شده بود و می دانم که دلم دوباره برای دیدنشان پر خواهد کشید. خوشحالم که از شوکه شدن در آمده ام و این را مدیون محبت مازیارم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:32  توسط بهارک  |