*روزهایی که جای تو خالیست کنار من
پیراهنی عطرآگین میپوشم از یاد تو
نفس میکشم تمام روز را
در هوایی آغشته از بوی تو
وقتی از راه میرسی
پیش پای تو
روی دل نازک عشق
شعر مینویسم به اندازه سالیان عاشقی
شعرهایی که میخوانی و من با نگاه بر چشمت
تن پوشی میبافم
از هنوزهای دوست داشتن
تا بپوشانم لحظههای سرد دلم را
نمیدانی تو
هنوزهای دوست داشتنم
تمام شدنی نیست
از یاد رفتنی نیست
نه حتی کم ...
نه حتی فراموش ....
شبها تاب میآورم نبودنت را
قطره قطره میریزم بر دامن شب
باران چشمم را
شب پر از چشم من میشود
من پر از چشم شب!
شعرهایم را بتکانی
آنگاه همه خواهند دید لحظه لحظه تو را
میان واژه هایم
و من رسوا خواهم شد...
ميان قلب منی،
چو عطر يک غنچه
که قبل پرده دری
به لابه لای نفس های تنگ در هم او،
به تاب می پيچد!
ترانه شبانه نفسم...
مرا ز ياد نبر!
*هنوزم لبخند به لب داری؟
نمی دانم
سهم کیست آن لبخند
ولی می دانم باز هم،
آن لبخند
کسی را عاشق خواهد کرد
یادت نرود
آن کس باید عاشق لبخند تو باشد...
پ.ن: مخاطب خاص ندارد.
باران لیلی میکند مرا... درست همانطور که معنای باران... انار میرویاندم تا عطر خوش نفسهایت و پاییزم میکند در عطش گرمای تو ...
دلم میخواهد بروم زیر باران و بخوانم "باران میبارد امشب...دلم غم دارد امشب...آرام جان خسته، ره میسپارد امشب" کجایی که با هم بخوانیم و زیر صدای دلگیر نفسهای باران با هم برقصیم و فریاد بزنیم.
هوا بارانیست... سرم سنگین است بی شانه تو ... دل هوای تو دارد...
نگاه کن عزیزم... طرح مهربان دستهایت را به روی دستانم نقاشی کردهام...برای سر انگشتان خالیم که اگر نبودی سرد نشوند از دوریت...کاش میشد زیر این آسمان ابری برای چشمانت شاعر بشوم...
باران میبارد ...صدایش را میشنوی؟ بیا باران من.. بیا و ببین بارش باران، مرا به کرانههای عشقت میبرد... من هم با باران می بارم... و تو رنگین کمان میشوی پس از باران...
بیا که باز هم باران می بارد... و باز هم من لیلی میشوم...
پ.ن: می روم زیر باران قدم بزنم و لیلی تر شوم.
نزديك ميشوي به من
فرسنگها در من فرو ميروي
در من خانه ميكني
در من حضور ميیابي
لحظه به لحظه هرجا و هر كجا
توي انگشتهايم جاري ميشوي
سطر به سطر خاطراتم را مينگاري
روي لبم مينشيني
خنده ميشوي، حرف ميشوي
دلم كه ميگيرد از چشمهايم ميباري
كيستي؟ كيستي تو؟
كيستي تو كه اين همه
در من بي تابي
سزاوار حرفهاي عاشقانهاي
كيستي تو كه ديدنت زندگي
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا هميشه ...
دل من انار هزار دانه ای است
با توان سرخ عشقی در هر دانه
وقتی تو به من نگاه می کنی
یکی از دانه ها سرخ تر می شود!
***
سیب مال خدا
انار مال من و " تو"
دانه دانه اش می کنم
یک دانه من
یک دانه " تو"
دانه آخرش هم، مال تو!
پ.ن: عاشق انارم و امروز زیباترین و خوش عطرترین انار دنیا از عزیزترینی بهترین خاطره ام شد.
تا تو هستی و غزل هست، دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما، سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
اینکه پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
مراسم بزرگداشت روز جهانی عصای سفید برگزار شد، همه مراسم عالی بود بخصوص دیدن دوستان جدید نابینایمان که بااینکه در طول این هفته دیده بودمشان اما دلم برایشان تنگ شده بود و می دانم که دلم دوباره برای دیدنشان پر خواهد کشید. خوشحالم که از شوکه شدن در آمده ام و این را مدیون محبت مازیارم.
